خورشید آل یاسین ... |
در شب قدر دلم با غزلی همدم شد چارده مرتبه قرآن که گرفتم بر سر ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق گریه کردم ، عطش آمد به سراغم ، گفتم : روی سجاده ی خود یاد لبت افتادم زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد من مسلمان شده ی مذهب چشمی هستم سال ها پیر شدم در قفس آغوشت کاروان دل من ، بس که خراسان رفته است سال ها شعر غریبانه در ابیات خودش داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت جمعه 90/7/8 .:. 10:35 صبح .:. منتظرالمهدی «عج»
.:. نظر
|
درباره وبلاگ ![]()
موضوعات وب
آخرین مطالب
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
امکانات وب بازدید امروز: 2 بازدید دیروز: 29 کل بازدیدها: 359612 |